محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2258

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : محمد را ديدم كه به يكى از آن جمع اشاره كرد كه برخاست و با تيرى كه به دست داشت سر عثمان را زخم دار كرد . راوى گويد : گفتم : « بعد چه شد ؟ » گفت : « همه با هم او را كشتند . » محمد بن مسلمه گويد : با تنى چند از قوم خويش پيش مصريان رفتم ، سران آنها چهار كس بودند : عبد الرحمان بن عديس بلوى ، سودان بن حمران مرادى ، عمرو ابن حمق خزاعى - اين نام بيش از ديگران شهرت يافته بود تا آنجا كه عثمان را محبوس ابن حمق ميگفتند - و ابن نباع . گويد : پيش آنها رفتم كه در خيمه اى بودند و مردم پيرو آنها بودند . گويد : از حق عثمان سخن كردم و از بيعتى كه به گردن داشتند سخن آوردم و از فتنه بيمشان دادم و گفتم كه كشتن وى مايهء اختلاف مىشود و كارى بس بزرگ است شما به اين كار دست مزنيد . وى از كارهايى كه از آن خشم آورده‌ايد دست برميدارد و من اين را ضمانت ميكنم گفتند : « اگر دست بر نداشت ؟ » گفتم : « در اين صورت هر چه خواهيد كنيد . » گويد : قوم برفتند و خشنود بودند ، من پيش عثمان باز آمدم و گفتم : « خلوت كن . » گويد : خلوت كرد و به دو گفتم : « اى عثمان خدا را ، خدا را ، كه جانت در خطر است ، اين قوم به قصد جان تو آمده‌اند ، ديدى كه يارانت ترا رها كرده‌اند ، بلكه دشمنت را تأييد ميكنند . » گويد : عثمان تعهد دلخواه كرد و براى من از خدا پاداش نيكو خواست . گويد : آنگاه از پيش وى در آمدم و مدتى گذشت . پس از آن عثمان درباره بازگشت مصريان سخن كرد و گفت كه درباره كارى آمده بودند كه خبر نادرست